پژمان درسهای مدرسهاش را مرور میکند. بدون آنکه ناشتایی بخورد از خانه بیرون میزند. ظهر که میشود لقمه گوشت کوبیده ماسیده در کیفش را درمیآورد و به نیش میکشد. سر راه برگشت به خانه تمام پول توجیبی روزانهاش صرف خریدن یک بسته پفکنمکی بزرگ میشود. شام آن شب هم مثل همیشه یا املت است یا خوراک لوبیا و به همین خاطر ترجیح میدهد شام نخورده بخوابد. فردا همین حکایت تکرار میشود. صبحانه بیصبحانه و بعد لقمهیی ماسیده و شام تکراری و خوابی که مثل هر شب سرشار از رؤیاهای رنگارنگ است. پدر پژمان کارمند است . پژمان تازگی یادگرفته که کلمات را بخش کند. کارمند دو بخش است……..






