تا ساعت ۱۳ در خانه تنها بودم و شوهرم خیلی آرام وارد خانه شده بود که مرا صدا زد و بگو مگو کردیم تا اینکه گفت باید به قرآن قسم بخوری. من هم گفتم به خاطر کاری که نکردم قسم نمیخورم. شوهرم نیز چند بار سراغ گاز کپسول رفت تا خانه را به آتش بکشد. بعد گفت اول بچهها را میکشم. چند بار نیز سعی کرد چاقو را از کابینت درآورد و من میگفتم که مرا بکشد ولی این کارها را نکند اما او قبول نکرد. وی در ادامه با بیان اینکه دو سال فرزندانم را ندیدهام و یک سال جور کاری را که نکردهام کشیدهام، حتی پدر شوهرم سراغ مرا نگرفت و خانوادهام مرا رها کردند و آوارهی خیابانها شدم، افزود: در این مدت کسی نگفت ناموسم چه میکند؟ یا چه میخورد؟ حالا هم حاضرم همه چیز را به گردن بگیرم اگر او برود و بچههایم را سر و سامان بدهد.







ارزش خبری ندارد این مطلب. مطالب خیلیییی بهتری وچود داره که میشه لینک داد.