حدود ساعت ۱ شب بود که به همراه دوستم ح درحال چسباندن پوسترهای مراسم فردای آنروز ” افتتاح انجمن وبلاگ نویسان ” بودیم. بعد از اینکه پوسترهارا توزیع کردیم حدود ساعت ۱:۴۵ بود که تصمیم گرفتیم برای صحبت کردن پیرامون مراسم فردا و برنامه ریزی های لازم چرخی در اطراف جزیره بزنیم.
هنوز از محدوده شهر خارج نشده بودیم که ماشین همان بزرگان جلوی ما را گرفت. . .






