کاترین منسفیلد اخم کرده بود و نشسته بود روى مبل. وقتى در را باز کردم و با دوازده کیلو بادمجان وارد خانه شدم کاترین تا مرا دید پا روى پا انداخت و لب ورچید. گفتم: معذرت، مجبور شدم توى صف بایستم، فصل، فصل ترشى انداختن است. تره بار پر از زن است، زنانى که توى صف بادمجان به هم بد و بیراه مى گویند و مثل گربه به صورت هم خنج مى کشند…






