من الآن فهمیدهام دنیا عوض شده، و به وضعیتی رسیدهام که نه تنها از دیدن برخی چیزها شاخ در نمیآورم، بلکه تعجب هم نمیکنم.
اصلاً تعجب نمیکنم وقتی میبینم دو مرد خوش بر و بالا آرنجهاشان را در هم حلقه کردهاند و از کلیسا در آمدهاند که پس از مراسم عقد عکسی به یادگار بگیرند، و پایین پلهها، عدهای براشان کف میزنند، و چند جا هم زنها دوتا دوتا برای اینکه آتش حسودیشان را بخوابانند دارند از هم لب میگیرند. دو تا پنگوئن نر هم که به این عروسی کلیسایی دعوت شدهاند تمام مدت خودشان را به هم میمالند و نیششان باز است.
از رابطهی پنهانی یک “فمنیست” پروپا قرص با یک “مرد زندار” هم تعجب نمیکنم. به این میگویند مبارزهی جانانه علیه مردسالاری! برابری حقوق یعنی متلاشی کردن دو تا خانواده. این به شوهرش خیانت میکند، آن به زنش، و بعد سینه سپر میکنند: «مسئلهی شخصی است آقا! به شما مربوط نیست.»






