شرق برای باخترنشینان سحرانگیز و جذاب است. آنان شرق را در داستانهای هزار و یک شب و شهرزاد قصهگو شناختهاند. خاطرات دینی و مذهبی باختریان بیشتر به سرزمینهای شرقی متعلق است. یسوع ناصری در این سرزمینها زاده شد و مسیحیت را برای آنان به ارمغان آورد. شرق سرزمین قصه و شعر و ادبیات و هنر و موسیقی است.
بشر از مشرق زمین الفبا آموخت و زبان را ساخت و زبان، شعر و قصه و ادبیات را تولید کرد. بشر انسانیت خود را مدیون زبان و ادبیات است. یک لحظه انسانی را فرض کنید بدون هیچ گونه مهارت ادبی و شعری؛ کسی که از مجاز و استعاره و تمثیل و تضاد و ایهام و … هیچ بهرهای ندارد و هیچ یک را بکار نمیبرد، آیا واقعا چنین کسی وجود دارد؟ زبان بدون اینها پدید میآید؟ میتوانید زبانی را نام ببرید که تهی از صناعتهای ادبی و آرایههای بدیعی باشد؟ و آیا انسان بدون زبان باز هم انسان است؟
……… ایران در این دوره افول شعر و ادبیات و هنر شرقی کجاست؟ از نیما و فروغ و سهراب و شاملو و اوستا و .. خبری میگیریم و بازماندهای از آنان در میان خود داریم؟ نسل امروز ایرانزمین چقدر آنان را میشناسد و با آنان انس دارد؟ کتابهای درسی ما و مطالعات آزاد کودکان و نوجوانان و جوانان چقدر به شعر و ادبیات اختصاص دارد؟ پاسخ این پرسشها را به خودتان وامیگذارم و فقط باز میپرسم که اگر امروز نیمایوشیج یا سهراب سپهری یا .. از بین ما رخت میبستند، واقعا بزرگداشتی بیش از آن چه برای نازک الملائکه رخ داد، شاهد بودند؟






