اولین فیلسوفان اسلامی، بر آن بودند که با استفاده از فکر یونانی، منطق ارسطویی و جهان شناسی فلوطینی سیمایی عقلانی از دین ترسیم کنند، وحی را با توجه به آموزه های فلسفی شرح کنند و جهان دینی را تبیین عقلایی بیابند. کندی و فارابی که از پیشگامان فلسفه زمان خود بودند با چنین اهدافی فلسفه یونانی را با اندیشه اسلامی آمیختند. ابن سینا پس از این دو، مبانی فلسفی را چنان استحکامی بخشید که هنوز پس از هزار سال، کسانی معتقدند که ابن سینا حرف آخر را در فلسفه زده است. اما او هم در تطبیق برخی مسائل دینی با عقل یونانی درمانده بود. با اینکه ابن سینا تنها یک تلفیق دهنده نبود و خود نوآوری های بسیاری در فلسفه و منطق یونانی به یادگار گذاشته است اما پایبندی این متفکر مسلمان، به چارچوب فکری یونان، نگذاشت او تمام مسائل دینی را تبیینی عقلانی فراهم آورد. شبهه معاد جسمانی تا به امروز هم دامان فلسفه ابن سینا را گرفته است و تمام سینوی ها هنوز هم مجبورند «تعبداً» و برای پیروی از فرامین دین این معضله فکری فلسفی/ دینی را بپذیرند. اما این تنها مشکل مزمن در فلسفه اسلامی نبود. شبهه «آکل و ماکول» ابن کمونه نیز ناظر به همین معضل به وجود آمد و دامان فلسفه پس از سهروردی را گرفت. شبهه «دو واجب الوجود مستقل از هم» که آن را نیز به ابن کمونه نسبت می دهند نیز از دیگر شبهات حل ناشده در فلسفه اسلامی بود و بسیاری از فلاسفه کوشیدند، آن را به گونه ای حل یا منحل کنند.






