صدای حمید رضا مومنی را که شنیدم، وقتی که گفت فقط می خواهم بابا عبدالله پیشمان باشد، صدای آشنائی بود. انگار صدای همه بچه هائی بود که مادر یا پدرشان را روزگاری پشت دیوارها و میله ها دیده اند. انگار صدای هزارانی بود که پدر را دستبند به دست دیده اند در دست ماموران، به جرم گفتن، نوشتن و فکر کردن. جای آن دارد اگر ابر بارانش گیرد. از دوستی خواستم عکسی از حمیدرضا برایم بفرستد. فرستاد عکسی از حمید و امیر را. صاعقه ای در درون آدمی می جهد در این وقت ها، هر چقدر خوددار باشی و حلیم، باز آرام و قرارت از دست می رود. نامه ای نوشتم برایشان.






