جوان تنومند زانوهایش را روی زمین گذاشت و به مرد خوش پوش نگاه کرد. مرد دست هایش را روی شانه های جوان گذاشت و روی گرده های او نشست. خیابان محتشم رشت خلوت بود و خبری از ازدحام ماشین ها نبود. ولی حفره های بزرگی که بر اثر بارندگی پر از آب بودند مانع تردد عابران می شدند. آن سوی خیابان مرد خوش پوش یک شاهی کف دست او گذاشت و به سمت ساختمان شهرداری حرکت کرد. حالا درست صد سال از آن روزها و از حکایت بالا می گذرد…






