این ببعی خانم سه تا بچه داشت به نام های شنگول و مُنگُل و تپه ی انگور . این سه تا بچه هم، خیلی شّر بودن هر روز یه دست گل به آب میدادند و هر روز زخم و زیلی بودند و این ننه شون هی باید پانسمونشون میکرد. یه روز که داشتند مثل همیشه فضولی میکردند ، دست مُنگُل با چاقو برید و همونجور اَزَش خون میپاشید بیرون.ننه ببعی ما هم نگران شد و سریع لباساشو پوشید که بره پی طبیب.






