می گویند من ساعت نه و نیم شب دنیا آمدم: «انگار آسمان سوراخ شده بود، سخت باران می آمد.»
و می گویند از نوادگان آن شیخ «شاه کش»ام که عکسش را – در غل و زنجیر- لای کتاب های تاریخ دبستان دیده بودم. همان که بعدها بازجوی خوش خلقی در اداره اطلاعات، هرچه کرد، نسبتم را با او در برگه های «اعتراف» ننوشتم. گفتم: «من کجا و آن بزرگ مرد کجا؟ من فقط نویسنده غرغرو و ترسویی هستم که سال هاست با اسلحه وداع کرده…»






