صوفی با خرش وارد خانقاهی شد.صوفیان مقیم خانقاه به خادم گفتند برو خر او را بفروش تا از پول آن امشب سماعی برپا کنیم. خادم چنین کرد. شب جمع صوفیان، از جمله همان صوفی خرباخته، شروع کردند به پایکوبی و سماع و سرود. ترجیع بند سرودشان این بود که: خر برفت و خر برفت و خر برفت.






