غلامرضا با آن چشم های رنگی و صورت درخشانش می خندد و دندان افتاده اش توی چشم می زند. جایی در ردیف سوم نیمکت های دو نفره، تنها نشسته است.
خانم معلم موهای غلام را صاف می کند و می گوید: «ماشاء الله چقدر هم خوش عکس است، آن دفعه که عکس گرفتیم را دیدید؟»
راست می گوید. غلام طوری ژست می گیرد و توی دوربین زل می زند که آدم خیال می کند برای این کار آموزش دیده. چه می دانیم، شاید او هم مثل پدرش که کشتی گیر نشد و رفت توی عالم قصه و کتاب، با کتاب بیگانه شد و رفت ستاره سینما شد!







فقط کمی به نگارش جمله دقت کنید!!
“شاید او هم مثل پدرش که کشتی گیر نشد و رفت توی عالم قصه و کتاب، با کتاب بیگانه شد و رفت ستاره سینما شد”