ذوالنّون مصری،رحمةالله علیه، می گوید : روزی بـه دروازه شهری رسیدم ، خواستم که در آن شهر روم، درِ ورودی آن شهر کوشکی ( قصری ،خانه ای) دیدم و جوی آب ، به نزدیک آن جوی رفتم ، و طهارت کردم ، چون فارغ شدم ، چشم من بر بام کوشک افتاد.کـنیـزکـی دیــدم ایستاده ، در غایــت حسن و جـمال ، چـون مـرا بـدیـد ، گـفت :….






