▪ بازخوانی فاجعه ۱۸ تیر در گزارش برگزیده جایزهء یاد قلم (این مطلب برای اولین بار معرفی می شود)
ناگهان نوجوانی را دیدم که بین سه «لباس شخصی» سیاه پوش، گیر افتاده بود؛ آن ها پسرک را زیر مشت و لگد گرفته بودند و با توحشی وصف ناشدنی، می زدندش. هرکس دیگری جای من بود، همین کار را می کرد؛ برای نجات پسرک خود را به میان آن ها انداختم، او کوچک تر از آن بود که فکر می کردم، شاید ۱۲ ساله. مثل خرگوشی زخمی و حیران، لنگان و ناله کنان دوید و بین گروهی از مردم مخفی شد. اما من را گرفتند…
چند لحظه بعد، بین صدها مامور بودم؛ گروه عظیمی از لباس شخصی ها، سربازان نیروی انتظامی، سپاهی ها، بسیجی ها، گارد ضد شورش، ماموران اطلاعات و… خیابانی فرعی را بسته و به قرارگاه موقت خود تبدیل کرده بودند. همراه با من، دو جوان دانشجو به آن لانه زنبور آورده شدند؛ همگی مان را می زدند و هرکه می رسید ضربه ای حواله مان می کرد، بی آنکه دلیل دستگیری مان را بدانند یا ما بدانیم از این درنده خویی شان چه لذتی می برند؟






