حرفِ احمد عابدزاده شد؛ کمی بعد که تیتر «عقاب بلند شو» روزنامه ها رنگ واقعیت گرفت و این دروازه بان محبوب جان گرفت و از روی ویلچر برخواست تا مربیگری سرخ ها را بر عهده بگیرد، کجا بود میرزا که ببیند در اردوگاه اپوزیسیون (سر تمرین پیروان «سلطان» که باشگاه و تیم بگویچ را به هیچ گرفته و خود را پرسپولیس می خواندند) چه شعارها علیه همین قهرمان رنجور داده شد. ناسزاهایی که مزدبگیرانی ملقب به گیلاس و کدو و شلغم(!) تا استادیوم آزادی بسط داده و با آن احمدرضا را از تیم تاراندند.
نه، نمی شود آن اشک ها و سینه چاک کردن های پشت در بیمارستان را به «غیرت» تعبیر کرد. ما آن شب ها که شمع روشن می کردیم و نوحه می خواندیم، فقط داشتیم بر تمام شدن تاریخ مصرف آن قهرمان و وحشت بازندگی خودمان در آینده گریه می کردیم… تلخ است، مثل حقیقت.






