حالا ریسهء چراغ های رنگی بالای سرمان است. نوازنده ها عرق می ریزند و می زنند، می زنند و عرق می ریزند. عروس و داماد دست در دست، توی حیاط می رقصند. و مهمان ها که سوت می زنند، پا می کوبند، کف می زنند. درست مثل آن عروسی سورئال مکزیکی ها در فیلم «بابل»… پیرمرد دست ها را بالا آورده، آینه اش می شوم. می آید سمت من، آینه اش می روم. تن به تن می رقصیم، آینهء هم…






