برایم بگو کار کردن برای ده نمکی چه طعمی دارد؟ مزهء شیر و عسل، یا طعم خون؟ خون آن دانشجوی بلند قد که دندان در دهانش شکسته بود و در خیابان انقلاب گیج می رفت. خون ناپیدایی که آن پیرمرد نحیف، افتاده گوشهء همان خیابان، می خورد؛ می گفت: «از فردای ۱۸ تیر تا حالا پسرم را ندیده ام. فقط می دانم زندان است…» و آن روز که برایش جرعه ای آب بردم، دومین سالگرد آن تابستان سیاه بود.
بله، خون؛ طعم همان خونی که از دست های پاره پارهء دختری - که مقابل چشم های همین منِ بی غیرت چاقو خورد- می چکید و هم مزهء اشک های من بود…






