حالا سال هاست که دیگر پستچی «متل قو» را ندیده ام. همان که پوست صورتش پر بود از چاله های درشت و انگار با تک تک آن لک ها به تو می خندید. تمام نگاهش لبخند بود. صدای موتورش را می شناختم و تو نمی دانی که چقدر این صدا برای من دوست داشتنی بود. تا از پیچ کوچه می پیچید، بدو از اتاق بیرون می زدم. جست و خیزکنان از زیر کمانِ طاق های آتش گرفته از گل سرخ، از لای عطر بهارنارنج یا تامسون های درشت باغ می گذشتم. از روی لاکپشت فیلسوف حیاط که داشت آفتاب می گرفت، می پریدم. «سندی» طبق وظیفه پارس می کرد. من می خندیدم. نامه داشتم آخر…






