مدتی است حضور چهره های مشهوری چون بهرام رادان، رضا گلزار، الناز شاکردوست، بهاره رهنما، رضا رشیدپور و… در نشریات چاپی ایران به شدت جلب توجه می کند؛ آن هم نه در غالب سوژهء مطبوعات، بلکه در مقام نویسنده، دبیر سرویس و حتی سردبیر این رسانه ها…
مطالب ارسالی توسط ""
▪ گرایش بی سابقهء مشاهیر به ژست ژورنالیست/ این حرفه از پرزیدنتی هم باکلاس تر است!
▪ بالاخره رشیدپور به وبلاگ گفتهها پاسخ داد!
آقای رشیدپور! از اینکه وقت گذاشتی (هرچند بهاصرار دوستانت) و در ساعات اولیهی صبح، مطالب این وبلاگ را خواندی و پاسخ دادی ممنونم. برخی از جوابها در راستای روشنتر شدن چیزی بود که من برای گفتنش تلاش میکردم و بخشی هم نیاز به توضیح دارد. انتشار مطلبی را که قرار بود امروز روی وبلاگ بگذارم (و فکر میکنم خواندن آن پیش از جواب دادن بد نبود) عقب می اندازم و توضیحاتی دربارهی پاسخهای شما میدهم (البته لازم میدانم توجه خواننده را به قسمتهایی که بیجواب مانده، جلب کنم.)
▪ آخرین خبر: چهار چهرهء مشهور فوتبال ایران به ده نمکی «نه» گفتند!
فوتبال اخراجی ها بی ستاره ماند… (متن خبر را بخوانید که شاهکار است)
▪ ناگفته های تازه درباره رضا رشیدپور و فرهنگ آشتی
بعد که به مثلث شیشهای رسیدیم هم لابد من با هنگامه قاضیانی هماهنگ نکردم که بیاید و سوالاتش را هم خودم ندادم؟ و لابد شما کسی نبودی که جوگیر شدی و روی آنتن زنده وعدهی سفر حج به خودش و پسرش دادی ـ که هنوز هم عملی نشده؟ مثل آن سکههایی که شمارههای بچههای پشت صحنه و مجله و… برایش اعلام میشد. مثل آن عکس مهران مدیری که اتفاقی و از روی اینترنت پیدا شد و نسبتش دادی به هفتهی دفاع مقدس و آگاهی از اینکه چنین عکسی در پشت جبهه گرفته شده! باز هم لازم است بگویم تا معلوم شود منظور از جملهای که بر تارک روزنامهی تسخیرشدهی فرهنگ آشتی نشسته و جملههای سرمقالهی شمارهی اول چیست؟
▪ واکنش سریع عوامل ده نمکی به اعترافات جم: لبخند بزن قهرمان، تو بردی! (+ همراه با عکس مربوطه)
جداً این نسبت دادن صفاتی چون: حسود و «چماق دار اصلاح طلبان»، جای تحلیل دارد. گویا ریزه خوارانِ سفرهء رنگین پروژه اخراجی ها گمان می کنند همه انگشت به دهان مانده اند در حیرت اثر بی بدیلی که ایشان در عرصهء سینمای جهان پدید آورده اند. ضمن اینکه از نظر این افراد آدم ها دو دسته اند: یا چماق دار اصولگرایان، یا چماق دار اصلاح طلبان! گفته اند که: کافر همه را به کیش خود پندارد. بله، برای کسی که عمری چوب و چماق در آستین قایم کرده تا به وقتش پدر هر صاحب صدای مخالفی را در بیاورد، این گفته ها عجیب نیست…
▪ کدام فرهنگ؟ کدام آشتی؟ (شروع مطالب افشاگرانه علیه رضا رشیدپور؛ وبلاگ «گفته ها»)
«کدام فرهنگ؟ کدام آشتی؟» نوشتههایی است دربارهی پشت صحنهی دو فعالیت ِ (مثلاً) فرهنگی که متاسفانه من هم در آنها همکاری داشتم و با شخص اولشان (که حالا سردبیر روزنامه هم شدهاست!) از نزدیک مرتبط بودهام. من از مسایل خصوصی و اعتقادی رضا رشیدپور…
▪ خفگی!
مقابل یکی از نشریات همیشگی می ایستم، یکی از همان ها که همیشه در صحنه اند و روی جلد آخرین شماره اش می گوید که این ماهنامه به شمارهء ۲۰۰ رسیده است. این یعنی ۲۰۰ ماه در رفتن به سلامت، یعنی یک آرزوی بزرگ! می گویم: «چشم تان نزنم، مبارک باشد که تا الان تعطیل نشدید!»
غرفه دار می خندد و دستی به ریش کوتاهش می کشد: «نه، ما از آن هاییم که خودمان بقیه را تعطیل می کنیم!»
خنده اش چندش آور است، صفحات مجله اش چندش آور است، فضای خفهء اینجا چندش آور است… (گزارش سایت خبرنگاران صلح از نمایشگاه مطبوعات)
▪ روایتی از عشق و از خیانت: نه، تو قدیس نبودی… (وبلاگ دیوانهء خدا)
دست هایم خالی است؛ سازی ندارم، دیگر آوازی ندارم… در جاده امامزاده قدم می زنم. می ترسم مورچه ای را لگد کنم. همین است که سرم را گرفته ام پایین، والا گریه که کار بدی نیست. نگو که بزرگ شده ام، نگو که مرد گریه نمی کند. نگو: «تو که هنوز در قید مورچه هایی!» نگو، نگو… خودم می دانم که دیگر آن کودک آشفته و عرق کردهء هشت ساله نیستم. همین که دنبال زنبورها نمی دوم، بوته های هندوانه را لگد نمی کنم، همین که توی کپه های کاه غلت نمی زنم و مشت مشت طلا به هوا نمی پاشم… «طلاییه کاهای گندم، خونی از اشکای مردم، آخ یه مردم، آخ یه مردم…»
▪ مصاحبه کریستین امانپور با مسعود ده نمکی، پیش از اخراجی ها
بخوانید و کارگردان فیلمی که ملت برایش سر و دست می شکنند را بیشتر بشناسید. شاید بگویید که بهتر از این حرف ها می دانید که او کیست… حالا سوال این است: آیا این را به دیگران هم گفته اید؟ دیگرانی که نمی دانند، فراموش کرده اند یا خودشان را به فراموش کردن می نند…
▪ ادامهء جریان ضد دهنمکیسم: ترکش های مصاحبهء جم! (وبلاگ دیوانهء خدا)
جناب آقای داوودآبادی از مردهای تفحص و جنگ دیده است و موجب ناراحتی ست که اینطور داد حمایت از چنین مردی (ده نمکی) دارد… کاش یاد رفقای مردی که مردانه شهید شدند می افتاد، یاد استخوان هایی که سال های سال بعد از جنگ به خانه برگشتند… یاد زن های بیوه و بچه های یتیمی که چشم انتظار پدرانشان هستند… مگر اینطور نیست که آقای فیلمساز با خون شهدا و عکس های تکه تکه شده ی آن مردها خانه ی اجاره ای خواجه نظام اش را به خریدن خانه در (…) تغییر داد؟! اینطور نیست که ایشان…
▪ جمشید جم، خواننده ترانهء ماندگار «یار دبستانی»: در پروژهء اخراجی ها از من سوءاستفاده شد!
ادامهء افشاگری ها علیه پروژهء مسعود ده نمکی و عوامل اش
▪ یک راهنما برای آن ها که می خواهند مدل شوند: فقط «ساسی» بود که یک شبه «مانکن» شد!
علاقه مندان مانکن شدن این گزارش مفصل را بخوانند…
▪ وبلاگ مجموعه نوشته هایی علیه ده نمکی راه افتاد (آنتی ده نمکی)
▪ همسر مورد نظرتان را از بنگاه ما بخواهید! (نگاهی به موسسات همسریابی در ایران)
حالا تحقیق در مورد خواستگارها به عهدهء شرکت های کارآگاهی خصوصی گذاشته می شود و موسسات همسریابی (اینترنتی و غیراینترنتی) جوانان را به یکدیگر معرفی می کنند.
زمانه آنقدر سریع در حال پیشرفت و تغییر است که حتی منتقدان فرصت اعتراض و مخالفت با پیدایش و فعالیت موسسات همسریابی را پیدا نکرده و نمی کنند. روزگار غریبی ست نازنین؛ از بنگاه های همسریابی غافل نشوید که ممکن است جا بمانید!
▪ + نامه های نوامبر (داستان نوشته ای از وبلاگ دیوانهء خدا)
حالا سال هاست که دیگر پستچی «متل قو» را ندیده ام. همان که پوست صورتش پر بود از چاله های درشت و انگار با تک تک آن لک ها به تو می خندید. تمام نگاهش لبخند بود. صدای موتورش را می شناختم و تو نمی دانی که چقدر این صدا برای من دوست داشتنی بود. تا از پیچ کوچه می پیچید، بدو از اتاق بیرون می زدم. جست و خیزکنان از زیر کمانِ طاق های آتش گرفته از گل سرخ، از لای عطر بهارنارنج یا تامسون های درشت باغ می گذشتم. از روی لاکپشت فیلسوف حیاط که داشت آفتاب می گرفت، می پریدم. «سندی» طبق وظیفه پارس می کرد. من می خندیدم. نامه داشتم آخر…
▪ به بهانهء توقیف «شهروند امروز» و «ارژنگ»: وضعیت معیشتی روزنامه نگاران در ایران نگران کننده است
توقیف «شهروند امروز» و «ارژنگ»؛ چرا؟/ آخرِ هفتهء سیاهی بود. دو نشریه دیگر هم به فهرست بلندبالای مطبوعات توقیف شده در سال های اخیر پیوستند. سوالات تکراری اما بی پاسخ ماندهء همیشگی را مرور کنیم: آقایان محترم! حقوق می گیرید برای همین مثلاً نظارت تان. اما فکر نمی کنید که روزنامه نگار بیکار شده، از کجا بخورد؟ با بیکار کردن ما نمی توانید مجبورمان کنید تا در مدح شما بنویسیم. تنها کینه و عزم مان در افشای شما تندتر می شود به والله!
ما جز نوشتن نمی دانیم و تا سر سوزنی وجدان برایمان مانده باشد، قلب حقیقت نمی کنیم. جرم این دو نشریه چه بود؟ سیاه نمایی و تشویش اذهان؟ حالا مگر شما چه کردید با این کارتان؛ جز علنی کردن سیاه روزی ملتی که اندیشه و آزادی اش بازیچهء مشتی بی خرد شده است؟
▪ حمله شدید «علی شیرودی» به ده نمکی و خودفروخته های همکارش (وبلاگ او در ۳۶۰)
این افتخار به کتک زدن ها به قلم مسعود ده نمکی در یکی از شماره های نشریه توقیف شده شلمچه است. منظور او از ضد انقلابها یا اراذل شاید آن خانم حامله ای بود که برای دیدن فیلم تحفه هند به سینما رفته بود و ناگهان با یورش دارو دسته ده نمکی در اعتراض به نمایش این فیلم و حرکات موزون اکبر عبدی (هنر پیشه اخراجیها) مواجه شد و از ترس جنینش را از دست داد…
▪ نگاهی به موسسات همسریابی در ایران: همسر ایده آل می خوای، زنبیلو بردار و بیار!
موافقید از آن وبلاگ همسریابی هم یادی کرده و کمی تفریح کنیم؟ طرف ظرف چند دقیقه یک وبلاگ ساده و مجانی را راه انداخته و می خواهد به آسانی آب خوردن، مشکل همهء جوانان وطن را کلاً ریشه کن نماید! آقای همسریاب به سبک تبلیغات شرکت های بزرگ، خودش را اینطور معرفی کرده: «این وبلاگ شما را با فرد ایده آل شما آشنا می کند. از واقعیتی که در آن زندگی می کنید برای ما بگویید تا بتوانیم به شما کمک کنیم. لذت ببرید و گناه نکنید تا از لذتتان پشیمان نشوید. برای ازدواج موقت و دائم ما به شما کمک می کنیم.»
▪ رضا رشیدپور؛ از انتشار روزنامه تا پاسخگویی به اتهامات
«نعمت الله شهبازی» مدیرمسئول مجله با ارائه چک ها و سایر مدارکی که حاکی از پرداخت به موقع دستمزد کارکنان بود، خواستار احضار رشیدپور به دادگاه شد. شهبازی با اشاره به این مدارک مدعی شد علاوه بر حقوق، مبالغ دیگری مثل عیدی کارکنان، کمک به عضوی از نشریه که نیاز مالی داشت و یا به صورت قرض به رشیدپور پرداخته که سرنوشت این پول ها هرگز مشخص نشده است!
شهبازی همچنین با نشان دادن برگه شکایت خود، گفت که به همین منظور در مراجع قضایی پرونده ای علیه رشیدپور گشوده شده است. در حاشیه این جلسه شنیده شد که «هنگامه قاضیانی» بازیگر سینما که رشیدپور در برنامه تلویزیونی خود به او و پسرش قول سفر حج را داده بود، از عدم عملی شدن این وعده و پیدا نکردن مجری و تهیه کنندهء برنامه به شدت ناراحت است!
▪ ادامهء افشاگری علیه ده نمکی و عواملش: مثل آدم زندگی کردن، هنر می خواهد! (وبلاگ دیوانهء خدا)
برایم بگو کار کردن برای ده نمکی چه طعمی دارد؟ مزهء شیر و عسل، یا طعم خون؟ خون آن دانشجوی بلند قد که دندان در دهانش شکسته بود و در خیابان انقلاب گیج می رفت. خون ناپیدایی که آن پیرمرد نحیف، افتاده گوشهء همان خیابان، می خورد؛ می گفت: «از فردای ۱۸ تیر تا حالا پسرم را ندیده ام. فقط می دانم زندان است…» و آن روز که برایش جرعه ای آب بردم، دومین سالگرد آن تابستان سیاه بود.
بله، خون؛ طعم همان خونی که از دست های پاره پارهء دختری - که مقابل چشم های همین منِ بی غیرت چاقو خورد- می چکید و هم مزهء اشک های من بود…
▪ حکایتِ ما منافق ها (وبلاگ «زمزمه های دیوانهء خدا»)
این دوست دیگر، این که تازه به عوامل ده نمکی افزوده شده، قصهء جالبی دارد. او از خبرنگاران حوزهء سیاست بود و ظاهراً از اصلاح طلب های دوآتشه. در شاخه جوانان یکی از احزاب فعال بود و گویا که هنوز هم هست. مضحک تر از همه هم اینکه ایشان تازگی ها ازدواج کرد و عاقدش به رسم مسخره ای که این سال ها میان بروبچه های همکار ما مد شده، جناب آقای «سید محمد خاتمی» بود!
شاید درست نباشد که از…
▪ به احترام «فریدون گله» در سومین سال خاموشی: پیپ میکشید و عصازنان میرفت…
در مورد «کندو» مفصل حرف زد، که نکته جالبش در مورد بهروز وثوقی بود: «بهروز خیلی به این کار علاقهمند بود. ساعت ۸ صبح میرفت و ۸ ساعت زیر گریم مینشست تا صورتش را آماده کنند، که ما ساعت ۶ بعدازظهر بیاییم کار را شروع کنیم. زیر گریمِ سنگین نشستن، آدم را عذاب میدهد.»
و یک اظهار نظر جالب دیگر: «کندو در زمان خودش شناخته نشد؛ ۲۴ سال بعد، شما شناختیدش. «مهرگیاه» را ۱۰ سال دیگر میشناسند!»
▪ پشت پردهء مصائب ملی پوشان فوتسال: ضرباتی دردناک تر از آن هوک چپ!
تیم ملی فوتسال بازی های خود در جام جهانی را با سربلندی به پایان رسانده و حالا چند روزی از بازگشتش به وطن می گذرد؛ ولی هنوز هیچکدام از بازیکنان این تیم به گفتن واقعیت آنچه در برزیل بر آن ها گذشت، لب باز نمی کند. اما…
▪ «محسن چاووشی» از زبان یکی از دوستانش (وبلاگ دیوانهء خدا)
همراه با لینک سایت رسمی آلبوم «یه شاخه نیلوفر»
▪ فریدون فروغی؛ صدایی گم شده در غبار
در سالن کوچک استودیو، دیگر جای نشستن نبود. چند نفری که بعدتر رسیدند، همان عقب، سرپا به تماشا ایستادند. «عبدی یمینی» سازش را گرم می کرد. «قاسم عابدین» مدیر آشنای «استودیو صبا»، صدا می گرفت. دو مرد گیتار به دست، جلو آمدند. سه، دو، یک و شروع!
آن بیرون، دیگر خبری از صفیر گلوله و هیاهوی مردم نبود. حالا انقلاب پیروز شده بود و جای شعارهای مدل ۵۷ را «زنده باد و مرده باد»هایی تازه گرفته بودند. ایران عوض شده بود؛ کسی نمی دانست فردا چه خواهد شد. خشم انقلابیون دامن کافه ها و کاباره ها و خیلی از افراد را گرفته بود… و حالا، خوانندهء «سال قحطی»، «نماز» و دیگر ترانه های ممنوعه ای که سرکوب ساواک را به همراه داشت؛ قرار بود شروعی تازه داشته باشد: «فریدون فروغی، با آغازی نو…»
▪ جامی برای خوره های فوتبال! (دیدنی های فوتبال خیابانی در تهران)
شنیده های پیش از مسابقات، حاکی از مذاکره برگزارکنندگان جام با چهره هایی مثل «عادل فردوسی پور» و «علی کریمی» برای قرار گرفتن در ترکیب هیئت داوران بود. اما در روز بازی ها فقط یکی از ۳ داور کنار سن چهره آشنایی داشت: «ادموند بزیک» مهاجم ارمنی سال های پیش پرسپولیس، سپاهان و تیم ملی. از جمله مشاهیر حاضر در میان تماشاچیان هم باید به…
▪ لذت و غرور (حکایت کوتاهی از وبلاگ «زمزمه های دیوانهء خدا»)
حالا ریسهء چراغ های رنگی بالای سرمان است. نوازنده ها عرق می ریزند و می زنند، می زنند و عرق می ریزند. عروس و داماد دست در دست، توی حیاط می رقصند. و مهمان ها که سوت می زنند، پا می کوبند، کف می زنند. درست مثل آن عروسی سورئال مکزیکی ها در فیلم «بابل»… پیرمرد دست ها را بالا آورده، آینه اش می شوم. می آید سمت من، آینه اش می روم. تن به تن می رقصیم، آینهء هم…
▪ ادعای عجیب سرمربی فوتسال: تیم منتخب جهان هم نمی تواند جلوی ما بایستد (طرف رو جو گرفته انگار!)
جاى خوشبختى دارد اعلام کنم که بعد از بازى با چک، به ملاقات تیم ملی برزیل خواهیم رفت. من کاملاً به بچه ها اعتقاد دارم و می دانم که حتى تیم منتخب جهان هم جلوى ما را نخواهد گرفت. ایران واقعى را روز پنجشنبه خواهید دید. ما می خواهیم نتایج جام جهانی سال ۱۹۹۲ را تکرار کنیم و چه بسا بهتر از آن دوره. و شاید دو بار رو در روى برزیل قرار بگیریم؛ یک بار بعد از بازى با چک و بار بعد در فینال!!! حالا باقی اش را بخوانید…
▪ ستاره های فوتبال؛ سوپرمن های قرن بیست و یکم (سرمقالهء امروز روزنامه اینترنتی «جهان ورزش»)
حرفِ احمد عابدزاده شد؛ کمی بعد که تیتر «عقاب بلند شو» روزنامه ها رنگ واقعیت گرفت و این دروازه بان محبوب جان گرفت و از روی ویلچر برخواست تا مربیگری سرخ ها را بر عهده بگیرد، کجا بود میرزا که ببیند در اردوگاه اپوزیسیون (سر تمرین پیروان «سلطان» که باشگاه و تیم بگویچ را به هیچ گرفته و خود را پرسپولیس می خواندند) چه شعارها علیه همین قهرمان رنجور داده شد. ناسزاهایی که مزدبگیرانی ملقب به گیلاس و کدو و شلغم(!) تا استادیوم آزادی بسط داده و با آن احمدرضا را از تیم تاراندند.
نه، نمی شود آن اشک ها و سینه چاک کردن های پشت در بیمارستان را به «غیرت» تعبیر کرد. ما آن شب ها که شمع روشن می کردیم و نوحه می خواندیم، فقط داشتیم بر تمام شدن تاریخ مصرف آن قهرمان و وحشت بازندگی خودمان در آینده گریه می کردیم… تلخ است، مثل حقیقت.
▪ !dehnamaki.delete/ ضرورت حذف لینک وبلاگ ده نمکی (وبلاگ زمزمه های دیوانهء خدا)
برای ختم این چند کلمه، پیام یکی از همکاران روزنامه های زنجیره ای(!) که در پی انتشار این مطلب برایم ارسال کرده را بخوانید: «مطلبتو درباره ده نمکی خوندم. قشنگ بود و به نظر من یه کم دیر. من که ادعای روزنامه نگاری و اصلاحطلبی ندارم وقتی دیدم که بیشتر دوستای روزنامهنگارم از دختر و پسر گرفته از ده نمکی حرف می زنن که عوض شده، کارگردان شده، اصلاح طلب شده، نادم شده، مو به تنم سیخ شد. وقتی آدرس بلاگ آقای ده نمکی تو لینکای وبلاگ دوستان عزیز در کنار دیگر دوستان سیاسی کشوره، بیشتر از این توقع نیست. وقتی یادم میاد آقای دهنمکی تو دوران روزنامه «صبح امروز» با دوستانش سر دستهء چوبهاشون میخ می زدند که بیان روزنامه رو داغون کنن، از این همه «تحول» خنده ام می گیره. این مردم نون به نرخ روز خوردنو یاد گرفتن…»






