زن چند بار وارد داروخانه شد وباز پشیمان از در بیرون رفت . فروشنده دارو که از ابتدا قیافه زن برایش آشنا جلوه می کرد متوجه ورود و خروج چند باره زن شده بود و چشم به حرکات زن دوخته بود. زن که انگار چاره دیگری نداشت سرش را بالا آورد و با استیصال زیر لب گفت: خدایا آبرومو سپردم دست خودت.
▪ داستان واقعی زنی که به خاطر ۱۵۰۰ تومان داروهایش را پس داد
▪ خاطره ای خواندنی از دختر تازه مسلمان فرانسوی
▪ داستان بزم شبانه
همسایه ای داریم که بسیار ما را آزار می دهد و شب ها صدای عیاشی و موسیقی و تار وتنبورش بلند است و مزاحم ماست. وقتی اعتراض می کنیم، می گوید چهاردیواری اختیاری است. چه کنیم؟
▪ ردپای طلاق / داستان
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد.هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود ، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم. از من پرسید چرا؟!
▪ آرایشگرها وجود ندارند؟!
اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشت.
▪ داستان پیرمرد قفل ساز و ملاقات امام زمان(سلام الله علیه)
▪ داستان بیسکویت سوخته
زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند. و من به خاطر میآورم شبی را که او صبحانهای، پس از گذراندنیک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب، مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویتهای بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت
▪ داستان – نگاهی بدیع به مشکلات زندگی
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
▪ داستان گردنبندی پربرکت
روزی پیامبر بعد از نماز ظهر و عصر با اصحاب در مسجد نشسته بودند. پیرمردی بیابانی خسته و با نفسهای به شمارش افتاده وارد شد که معلوم بود از راه دوری میرسد و نیازمند است .
▪ تجدید حیات عشق
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم…
▪ داستان بودا
▪ سگِ دانا (داستان کوتاه)
▪ روزهای بلند، شبهای کوتاه
▪ کوتاه ترین داستان ترسناک جهان
۱۰ کلمه است! ارزش خوندن نداره؟
▪ به شما هیچ ربطی ندارد !
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل …
▪ حتماً بخوانید: یک داستان واقعی و خواندنی بسیار زیبا!
چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیدهای نبود که پردهای آن را نپوشانده باشد…
▪ تیغ مصری (داستانی از پویا نعمتاللهی)
حساب همه چیز را کرده بودم. با احتساب زمان پایان مهمانی زنانه و معطلی برای آژانس و غیره، ۴ ساعتی یا همین حدودها وقت داشتم. مسلما تا آن موقع، من تمام کرده بودم.
چه سرنوشت غم انگیزی در انتظار زنم بود. سر جوانی و بیوه زنی…
▪ جیش بزرگی
داستان شب (۱)
▪ دامادهای خود را به این شکل امتحان نکنید
▪ خونهی دوست دخترت کجاست؟
به صورت انگلیسی و فارسی







