۰
jaam baharehrahnema.persianblog.ir ۰۶ مهر ۱۳۸۹ دیدگاه ۳۴۰
غروب است خوابیدهام کنار پریا و پیمان ، من خواب نیستم اما آنها خوابیدهاند.به آنها نگاه میکنم به سنگینی نفسهای پریا و دستش که بر گردن پدرش حلقه مانده و در یک آن میفهمم اگر زمان و مکان و همه چیز به عقب بر میگشت با تمام فراز و نشیبهای زندگی باز هم در همین لحظه همین جا کنار این دو بودم ، آرامش این لحظه را با دنیا عوض نمیکنم باید بیدارشان کنم اما از تماشایشان در خواب سیر نمیشوم.
دوستشان دارم.
جدیدترین مطالب قطار وبگردی را از دست ندهید!