itblog 1pezeshk.com ۰۳ تیر ۱۳۹۰ دیدگاه ۱۰۲
آمد، سلام کرد و اسمش را گفت. روی شیشهی مابین خودش و دوربین، یک آدمک کوچک را نقاشی کرد. آدمک با جادوی انیمیشن جان گرفت و او داستان خودش را گفت. گفت که خیلی کوچکتر از همسالانش بود و اوایل این مسئله باعث خوشحالیاش نبود، اما سبب میشد راحتتر با توپ بازی کند. آدمک حالا لباس تیم ملی پسر جوان را داشت، از بین ساقپای قد بلندها رد شد و گل زد و بالا و پایین پرید. پسر ادامه داد: گاهی چیزهایی که بد به نظر میرسند، آنقدرها هم بد نیستند. پسر سرش را بالاتر از
جدیدترین مطالب قطار وبگردی را از دست ندهید!