۰
freenewsagency ravy.blogsky.com ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ دیدگاه ۲۱۰
روزی بود و روزگاری بود. مردی بود به اسم یوسف که از اول جوانی شیفته و شیدای پول بود و چندان طول نکشید که پول و پله ای به هم زد. روز به روز کسب و کارش بیشتر رونق گرفت و ثروتمندترین مرد شهر شد. اما, به جای اینکه ثروت برایش آسایش بیاورد, برایش غم و غصه به بار آورد؛ چون نمی دانست با آن همه مال و منالی که گرد آورده بود چه کار کند و چطور روزگار بگذارند.
جدیدترین مطالب قطار وبگردی را از دست ندهید!